شيدايي



حافظ گاهی جواب های پرت و پلا زیاد میده تو هم فکر میکنی اینم یکی از همون جوابهاست

۱۳۸٩/٢/٢٩  توسط فرشته  |  پيام هاي ديگران ()

 

دوستت دارم

امروز برای خیلی از آدمهایی که همدیگرو دوست دارند یه روز قشنگه، هرچند دلیل انتخاب امروز هیچ ربطی به فرهنگ ملی و یا مذهبی ما نداره و تا چند سال پیش که ارتباطات به این راحتی نبود ما حتی از وجود این روز خبر هم نداشتیم ولی علیرغم  همه این بی ارتباطی ها تنها دلیلی که این روز رو برای من با معنی می کنه مغتنم شمردن فرصتهاست و بهانه ای برای یادآوری و تکرار لحظه های باشکوهی که بین من و تو گذشت...

امروز صبح که می رفتی سرکار گفتی برای ظهر برمیگردم تا با هم ناهار بخوریم منم برات قورمه سبزی پختم با سبزی تازه ای که دیروز از بازار تره بار دبی از هر مغازه یه چیزیشو خریدیم تا سبزی قورمه سبزی جور شد و شب هم تا دیروقت بیدار موندیم و بعد از خوابیدن بچه ها آمادش کردیم (البته جای تاولی که هم روی دست تو و هم من باقی موند بازم شد یه سند برای ادعایی که امروز ازش حرف می زنیم.

الان ساعت از پنج گذشته و هنوز تو نیومدی زنگ زدی و گفتی که جلسه ات طولانی شده ولی برای ناهار میای و من هچنان منتظرتم تا ناهارو با تو بخورم تا لذت خوردن غذا در کنار تو این روز رو برام قشنگ تر کنه.

من و تو درگیر جزءیات نیستیم تا مثل خیلی ها با استفاده از ابزار و امکانات به همدیگه بگیم که برای هم ارزش قائلیم و یا همدیگرو دوست داریم و این موضوع باعث شده که  ابراز عشق و دوست داشتن بین ما به یه موضوع قابل لمس و عینی تبدیل بشه و منوط نشه به بسته های کوچیک و بزرگ کادو و یا سورپریزهای ارزون و گرون... نه اینکه این کارها واقعی نیست حتما کسانی که به این روشها علاقه بیشتری دارند برای ابراز علاقه هم کار خوبی انجام میدن ولی اگر فقط و فقط قبول کردن ابراز عشق در گرو دستورالعمل خاصی باشه شاید اگه یه روز امکان برآورده کردنش وجود نداشته باشه اصل موضوع هم توی دلها دچار اشکال بشه.

بهرحال می خوام بگم دوستت دارم و اگه این روز قراره سنبل عشقهای پاک باشه دلم می خواد اسم من و تو هم به عنوان کسانی که توی تمام لحظه های تلخ و شیرین زندگی تنها چیزی که کنار همدیگه نگهشون داشت عشق پاک بود ثبت بشه.

امیدوارم روزهایی از این قبیل که یادآور عشق و پاکی بین انسانهاست بارها و بارها توی زندگیمون تکرار بشه.

 

۱۳۸۸/۱۱/٢٥  توسط فرشته  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

هنوز از اینکه توی وب سایت و وبلاگی که می نویسی و کسانی که می شناسنت می خوننش مطلبی بنویسم، جوابتو بدم، برات کامنت بزارم گریزونم. راستش خودمم نمیدونم چرا حتی از وقتی شیما وبلاگ محمدمهدی رو میخونه دیگه راحت نمیتونم براش بنویسم شاید یه عادته که فقط نوشته هاتو بخونم و اینجا که خلوتگاه من و توهه حرفهامو برات بنویسم، جایی که حتی گاهی حرفهایی که به خودت نتونستم بزنم تونستم برات بنویسم.

اول دوست دارم بدونی از اینکه شروع کردی به نوشتن خوشحالم هر چند می دونم وقتی تو می نویسی مثل من فقط سرریز احساست تبدیل به کلمات نمیشه تو باید خیلی بهت فشار اومده باشه، باید بی مهری از کسانی که مهر تو رو چشیدن بیش از حد اذیتت کرده باشه باید زهر زخم زبونها تا اعماق قبلتو سوزونده باشه تا به حرف بیای و بنویسی... هر چند نوشته هات غم نهفته وجودتو عیان میکنه ولی باز هم من خوشحالم که می نویسی.

یه بار که نوشته هاتو خوندم خیلی دلم گرفت هم از غم نهفته و تلخی که توی نوشته هات بود و هم اینکه ازنوشته هات بوی تنهایی میومد فکر کردم دیگه حتی حضور من هم مثل قبل برات انقدر کمک نیست که احساس تنهایی نکنی شاید من کوتاهی کردم شاید غم تو خیلی بزرگه، انقدر بزرگ که من دیگه توش گمم... بهت گفتم قشنگ نوشتی هر چند هیچ اثری از خودم توی نوشته هات نمی بینم، منظورم این نبود که چرا اسمی از من نبردی می خواستم بهت بگم اگه تو انقدر در کنار من احساس تنهایی می کنی من به خودم شک می کنم، گاهی به خودم میگم حواست هست؟ میدونی محسن داره چه روزایی رو میگذرونه؟ میدونی چقدر فشار روشه؟ میدونی داره از چه مرزی عبور می کنه؟ میدونی تمام این اتفاقات حتی اگه کاملا بخاطر تو نباشه بخشی از بار مسوولیتش روی دوش توهه؟ ولی در جواب خودم حتی نمیدونم آیا کاری بوده که باید انجام می دادم و ندادم! ایا برای اینکه تو احساس تنهایی بیش از این نکنی راهی هست که من نرفتم! و باز برای چندین بار به خودم میگم خودت باش و مثل همیشه با تمام قلبت با محسن زندگی کن، کوتاهی نکن و بقیه اش رو به خدا بسپر همونطور که تا حالا کمک کرده از این به بعد هم همراهیشو ازتون دریغ نخواهد کرد حالا آروم تر میشم و مطمعن تر به ادامه این راه...

چند روز پیش توی وبلاگت از زندگی بچه ها توی این چندماه که با من و تو گذشت نوشته بودی ... از مهر و عشقی که توی نوشته هات موج می زد اشک توی چشام جمع شده بود و بغض گلومو فشار میداد میخواستم بهت بگم ولی من نمیخواستم اینطوری بشه... من فقط دلم میخواست با تو زندگی کنم اونم وقتی که دیگه مطمعن شده بودم برای تو توی زندگی قبلیت جایی باقی نمونده هیچ وقت دلم نمیخواست جای مادر بچه ها رو براشون بگیرم و یا حقی رو از اون سلب کنم... الان هم که کار به اینجا رسیده و بچه ها با ما هستند من باز هم میخوام با تو زندگی کنم و با اونها... نمیخوام ادای یه زندگی نیم بند رو دربیارم ، نمیخوام باور کنم چیزی واقعی نیست... از نظر من ما یه خانواده ایم و بچه ها حق دارن توی یه محیط آروم و گرم بزرگ بشن مهم نیست مادرشون چه حسی نسبت به تو یا من داره و یا ما چه حسی به اون.

می خوام بچه هامونو با عشق و محبت به اخلاق پایبند کنیم نه با ضوابط و قوانین چوبین که حتی اگر بودنشون توی یه زندگی لازم باشه نمیتونه همه چیز زندگی باشه. دلم میخواد بچه هامون با ایمان بزرگ بشن تا اینکه فقط به دین خاصی پایبند باشن. دوست دارم درک قرآن مثل تو توی خونشون باشه، شفقت و مهربونی توی قلبشون و اخلاق و ادب توی رفتارشون.

دلم میخواد تو رو بشناسن، بفهمنت و برای جلب نظر تو نه فقط بعنوان بچه هات بلکه بعنوان آدمهایی که تو بتونی بهشون افتخار کنی تلاش کنن. 

امروز نوشتی روز اول مدرسه بچه ها بوده برای بچه ها ناراحت بودی از اینکه مادرشون نتونسته همراهیشون کنه منم خوشحال نبودم منم وقتی نشسته بودم و بچه ها داشتن خودشونو معرفی میکردن شاید از نظر دیگران مسخره بود که اشک تو چشام حلقه زده بود و به سختی خودمو کنترل می کردم. توی تمام لحظاتی که می دونم دارم نقش یه نفر دیگه رو بازی می کنم و حتی خودشون گاهی به روم میارن خودم بیشتر از همه اذیت می شم ولی بخاطر بچه هایی که هیچ گناهی ندارن جز اینکه بخشی از بار مسوولیت تصمیمات ما رو توی زندگی دارن بدوش می کشن تا هستم هر کاری که از دستم برمیاد انجام میدم.

دیشب ازت پرسیدم بعد از این همه اتفاقی که افتاد الان که به گذشته فکر می کنی راضی هستی... چشاتو بستی و گفتی من تو رو می خواستم که دارمت گفتم بودن با من ارزش همه این سختیها رو داره گفتی آره دلم میخواست با تو زندگی کنم خیلی سخت شده بود زندگی برام می دونم که باید اینکارو می کردم حتی به قیمت از هم پاشیدن اون زندگی هر چند نمیخواستم اینطور بشه من برای اون زندگی خوبی فراهم کرده بودم که می تونست بمونه و بچه هاشو بزرگ کنه بدون اینکه بخواد زندگی من با تو رو به هم بزنه بخاطر همه اشتباهات گذشتش باید می دونست که سهمش توی زندگی با من به همین اندازست که براش فراهم کردم نه بیشتر...

می دونم همه حرفهات اون چیزیه که از قلبت می گذره و من حاضر نیستم نزدیکی به قلب مهربونتو از دست بدم درسته که گاهی دوریهای موقتی بین من و تو اتفاق میافته ولی همیشه یه رشته محکم به اسم عشق بین من و تو هست که امیدوارم تا آخرین لحظه ای که هستم این رشته سست نشه.

می خوام با تو یه زندگی قشنگ بسازم

راهمون خیلی طولانیه

روی من حساب کن

...

 

 

۱۳۸٧/٧/۱  توسط فرشته  |  پيام هاي ديگران ()

 

باور دارم که دوسم داری...

اگه بگم این روزا دارم با یه محسن جدید زندگی می کنم شاید بنظر خودت هم عجیب بیاد. خیلی وقتها حالتهایی رو ازت دیدم و می بینم که برام تازگی داره. بعضی اوقات انگار نیستی نمیتونم حست کنم، شایدم دوری خیلی دور...  می ترسم ولی بعد که کمی تامل میکنم به این نتیجه می رسم که اینم یه مرحله جدیده، یه مدل جدید از زندگی من و تو، یه شکل جدید از زندگی پر از فراز و نشیب ما...

قبلا بیشتر اذیت می شدم ولی دیگه دارم عادت می کنم به این حالتها... با خودم می گم دور میشه ولی برمیگرده هر چند از لحظه ای که می ری تا برمیگردی هزار جور فکر و خیال میاد سراغم ولی می دونم داری کنکاش می کنی، داری تلاش می کنی تا به حسهای ناخوشایندی که گاه و بیگاه میاد سراغت غلبه کنی می دونم برمیگردی به گذشته تا مرور کنی تا چیزی رو جا نندازی تا برای آینده با دست پرتری تلاش کنی تا بسنجی تا وقتی که با محک دیگران سنجیده می شی دلایل کافی برای دفاع از حیثتی که مفت بدست نیامده داشته باشی.

این روزا وقتی باهام صحبت می کنی از چیزایی که توی ذهنت میاد و آزارت میده بنظر میرسه من کمتر می فهممت هر چند با همه وجودم تلاش می کنم ولی گاه مسایلی پیش میاد که آخرش به خودم میگم اینم میشه گذاشت به حساب تفاوت دو نگاه، تفاوت دو نگرش، تفاوت دو خواستگاه اجتماعی یا ضعف من در درک مسایل صرفا مذهبی. میدونم از نظر تو معنی نداره و مسایل شرعی بی قید و شرط باید پذیرفته بشه ولی این فقط من نیستم که با یه آدم متفاوت ازدواج کردم شاید تو هم یه جورایی گیر کسی افتادی که خیلی شبیه دیگران نیست و اگه یه جاهایی این تفاوت باعث شده که برات جالب تر از دیگران بنظر بیام انگار یه جاهایی هم هست که باعث اذیتت میشم.

دیشب تا صبح حالم بد بود چون اومدم از حال تو بی خبر نمونم، برام گفتی فکرایی میاد توی ذهنت که داره داغونت میکنه اینکه شاید اونم حرفهایی که به تو میزده راست نبوده، شاید توی همون روزایی که به تو میگفته من هنوز زنتم و تو موظفی که همه نیازهای منو برآورده کنی به کس دیگه ای فکر میکرده شاید اگه موبایلشو بگیری و ببینی به چه کسانی زنگ میزده بفهمی که این جریانی که توی ذهنته حقیقت داره یا نه؟!

بهت گفتم از دونستون این چیزا به چی میخوای برسی؟ تو که نمیخوای باعث بشی آینده ش خراب بشه یا جلو بچه هاش بدنام بشه تو که نمیخوای بگی چون اینطوری بود منم رفتم زن گرفتم تو که میگی مشکلت باهاش اینا نبوده پس چرا میخوای خودتو بیش از این اذیت کنی. بهت گفتم حتی اگه به اینجا برسی که اون همچین کاری کرده شاید اونا هم برای توجیه حرفهایی داشته باشن، چون چند ماهه که واقعا شوهر نداره و مدتها بود که بینتون محبتی وجود نداشت... گفتی نه، من تا آخرین روزی که توی اون خونه بودم تمام نیازهاشو برآورده کردم، گفتم میدونم تو نیازهای مادی و جسمانیشو برآورده کردی ولی از نظر روحی و فکری چیزی که یه زن نیاز داره بهش احساس و عواطف واقعیه که می تونه برای همیشه به یه مرد وفادار نگهش داره. ولی تو گفتی مثل اینکه عوضی برات جا افتاده اون بود که عواطف منو پس میزد من ... بهت گفتم اون مربوط به سالهای قبل بود چهارساله که من زنتم و تو از روز اول با حرفهات منو قانع کرده بودی ... می گفتی ... نمیدونم دیگه تو چیزی گفتی یا نه چون دیگه ذهنم انقدر بهم ریخته بود که چیزی نمی شنیدم، همه بدنم یخ کرده بود بلند شدم و بهت گفتم من می رم بخوابم ... نمیدونستم با این سرمایی که همه وجودمو گرفته بود باید چیکار کنم پتو رو کشیدم رو خودم ولی فایده نداشت سعی کردم بخوابم ولی نشد اومدی کنار تخت دراز کشیدی بنظر می رسید تو هم حالت خوب نیست گفتی فشارت افتاده حتما میخوای آب قند بیارم برات گفتم نه چون خودم می دونستم چمه! انگار اثر این اضطراب به بچه ها هم رسیده بود خوابشون نمی برد رفتم ببینم چرا حا... خوابش نمی بره بهم گفت اگه تو هم خوابت نمیبره بیا با هم حرف بزنیم همینطور که حرف می زد خیلی زود خوابش برد اینم فرق بچه ها و آدم بزرگاس... بهرحال شب سختی بود خواب بابا رو دیدم، نگام میکرد هیچی نگفت فقط نگام میکرد...

صبح زود برای نماز که بیدار شدی منم بیدار شدم بهم گفتی بسه دیگه یه شبو از دست دادیم گفتم فقط زمان میبره تا آدم بتونه بعضی چیزا یا بعضی حرفها رو فراموش کنه... وقتی نگات می کردم دلم برات می لرزید، ولی ذهنم آشفته بود... کنارت دراز کشیدم ولی هنوز نگاهمو ازت می دزدیم نمیدونم چرا؟! ولی دلم دستامو همراهی نمیکرد... صبح که بیدار شدیم قرار بود بری ابوظبی حاضر شدیم که تا خونه ی ... برسونمت. توی راه سر صحبت باز شد...

بهت گفتم فرصتهای زیادی بود که اگه تو به من می گفتی ذره ای علاقه و یا احساس توی اون زندگی هست من کسی نبودم که برای موندن اصرار کنم و یا خوشحال باشم از اینکه کسی بهم بگه عاشقمه که یه جای دیگه داره به یه نفر دیگه میگه ... از نظر من این پذیرفتنی نیست یا حداقل میشه گفت جوانمردانه نیست هر چند از نظر مذهبی درست باشه هر چند شرع بگه خیلی خوبه... اینجور وقتها نمی دونم نفس این کارو دوست ندارم یا با دینی که میگم بهش معتقدم مشکل دارم... راستش قاطی کردم، خیلی اذیت می شم ...

گفتم بزار فکر کنم اشتباه نکردم، بذار توی همون رویاهایی که با حرفهای تو ساختم بمونم، با این حرفهای تازه ای که می زنی منو دچار عذاب وجدانی نکن که دیگه نتونم خودمو ازش خلاص کنم. گریم گرفته بود... عصبانی شدی داد زدی گفتی من کی حرفهای جدیدی زدم... کی گفتم طور دیگه ای بوده ... فقط دلم نمیخواد تو بهم گذشته رو یادآوری کنی...گفتم من داشتم از خودم دفاع میکردم من داشتم از اون نه بعنوان زن تو بلکه بعنوان یه زن دفاع میکردم یاد دخترامون افتاده بودم که اگه توی همین شرایط گیر کنن ... گفتی خودتو با اون مقایسه نکن تو دختر آیت ا... نبودی، مادر و پدرت هیچوقت شغلشون بازگو کردن مسایل شرعی به دیگران نبوده انتظاری که از اون می ره برای پایبند بودن به مسایل شرعی از تو نمیره...

گفتی فکر کن با یه آدم فلج ازدواج کردی

گفتم من صبرم زیاده

رسیدیم... پیاده شدی... دستمو گرفتی و گفتی دوستت دارم.

باور دارم که دوستم داری.

مثل همیشه...

 

۱۳۸٧/٦/٢٥  توسط فرشته  |  پيام هاي ديگران ()

 

تلاش کنیم تا عشق موندنی بشه...

 

مدتیه که از نوشتن دور موندم درسته که بهونه های زیادی دارم که بگم چرا ولی راستش مهم اینه که ننوشتن منو از خودم دور میکنه، وقتی فرصت نوشتن پیش میاد انگار یه دنیای قشنگ پیش رومه که می تونم توش خودمو رها کنم و بیشتر از زندگی واقعی خودم باشم فقط خودم...

بچه ها نزدیک دوماهه که اینجان، دارن با ما زندگی می کنن، همون چیزی که همیشه می خواستی، همون جیزی که هر وقت یادش می افتادی با ناباوری ازش صحبت می کردی، همون چیزی که میگفتی هنوز رضایتم تکمیل نشده و اگه محقق بشه دیگه خوشبختیم تکمیل میشه... آسون نبود، سخت بدست اومد ولی نه انقدر سخت که خودت، من و خیلی های دیگه انتظار داشتیم. یکی گفته بود مثل معجزه محقق میشه! و شد. هیچ وقت یادم نمیره روزائی رو که با اضطراب و فشار گذروندی تا به نتیجه ای که خدا بارها و بارها بهت وعده داده بود که با صبر بدستش میاری ، برسی. امیدوارم هردومون یادمون بمونه روزای سختی که گذشت تا قدر این روزا رو بیشتر بدونیم...

از روزی که بچه ها اومدن لحظه های متغیری رو گذرونیدیم یادمه شب اول که قرار بود بیائین اضطراب و دلهره زیادی داشتم فقط چند ساعت زودتر از شما رسیدم خونه ولی سعی کردم یه چیزائی رو توی خونه تغییر بدم تا برای اومدن بچه ها محیط خونه مناسب تر باشه وقتی زنگ درو زدی دلم فروریخت ولی با محمدمهدی اومدم جلوی در بچه ها اومدن تو بنظر خوشحال نمیومدن سعی کردم خیلی بهشون نزدیک نشم و فقط یه احوالپرسی ساده اونا هم یه سری تکون دادن بعد هم خانواده عموت که باز هم برای من که از اولین برخوردم با خانواده ات خاطره چندان خوبی نداشتم کمی سخت بود خلاصه انقدر فضا سنگین بود که رفتم توی اتاق خواب و بغضم ترکید... ولی به خودم فشار می آوردم و یادآوری می کردم که طبیعیه نبایدم غیر از این باشه، چه انتظاری داری؟ ... بهرحال گذشت در مورد عمو اینا که کاملا خلاف تصور من پیش رفت و روزی که می خواستن برن احساس کردم دلم براشون تنگ میشه... در مورد بچه ها هم هر چند از اون روز تا حالا لحظات بعض آلودی هم بر همه ما گذشته، لحظه هائی که به قول تو مقصرش بچه ها نیستند ولی این حس از مسیر اونا میگذره. وقتی این لحظه ها پیش میاد می دونم شاید تو بیشتر از من اذیت می شی چون همونطور که میگی توی دلت راضی نیستی من اذیت بشم ولی به جرات می تونم بگم بعضی وقتها انقدر همه چیز خوبه که اصلا احساس نمیکنم شرایط جدیدی پیش اومده انگار مدتها ما همه با هم زندگی کردیم خیلی روون می گذره من و تو و بچه هامون... بچه هائی که براشون آرزوهای قشنگی داریم ... روزی که تصمیم گرفتی بچه ها رو بگیری هم تو و هم من می دونستیم روزای سختی در پیش خواهد بود چون به خودی خود این شرایط چندان مطلوب نیست مخصوصا شرایط خاص بچه ها که در عرض این یکسال گذشته به اندازه یک عمر حس های منفی نسبت به من، محمد مهدی و حتی خود تو، توی دلشون جا داده شده و شاید مادرشون وقتی اینکارو میکرد به تنها چیزی که فکر نمیکرد خود این بچه ها بودن و روزائی که قراره با این حس های ناخوشایند بگذرونن.

من می بینم که وقتی ذهنشون مشغول اون افکار نیست چقدر راحت با مسائل کنار میان و چه لحظه های خوبی رو با ما می گذرونن در اصل واقعا دارن توی اون لحظه ها زندگی می کنن ولی گاهی که یادشون میاد انگار بهشون ماموریتی داده شده که اجازه ندارن بدون مادرشون زندگی کنن چقدر دچار تضاد میشن و برایند این حس ها رفتارهائی است که بیشتر از همه به خودشون آسیب می رسونه چون بقول تو من و تو اگه ببریم سعی می کنیم عاقلانه برخورد کنیم ولی اگه اونا ببرن چیزی بنام عقل همه براشون مفهوم نداره و ممکنه صدماتی که به خودشون و دیگران وارد میشه جبران ناپذیر باشه.

یه روزائی هست که آدما دلاشون ابری میشه و منتظر یه ساعقه تا ببارن، این روزا دلگیرترن... نمیدونم چرا ناخوادآگاه نوشتم دلگیرتر... شاید باید می نوشتم این روزا دلگیرن آره اینطوری بهتره چون خیلی از روزا هم هست که خیلی قشنگ می گذرن انگار توی روزای خوب به اندازه همه پرنده ها میشه اوج گرفت و پرواز کرد.

راستش با تو یادآوری روزای خوب برام راحت تره و وقتی به زندگیمون فکر می کنم بیشتر این روزا یادم میاد...

بهرحال علیرغم تمام این مشکلات از کل زندگیمون حس خوبی دارم و منم مثل تو حیفم میاد که لحظه هائی رو بدون عشق بگذرونیم و متاسفم اگه گاهی کنترل نکردن شرایط از طرف من لحظه های بدی رو پیش میاره.

کاش هردومون تلاش کنیم، بیشتر از همیشه تا حسهای خوب باقی بمونن...

تا لحظه های بد زودگذر باشن...

تا عشق موندنی بشه...

۱۳۸٧/٥/٢  توسط فرشته  |  پيام هاي ديگران ()

 

سالگرد شهادت پدرجون...

امروز هشتم تیر سالروز شهادت پدجونه!

از صبح که بیدار شدم چندین بار خواستم بهت بگم که یادمه امروز چه روزیه،

خواستم بهت بگم بیشتر از هر سال حس می کنم چقدر سخته آدم پدر نداشته باشه،

خواستم بدونی دلم نمیخواد فقط باهات همدردی کنم بیشتر همدلم باهات،

و خیلی چیزای دیگه...

ولی شاید تو انقدر بهم نزدیک هستی که بدونی این جور وقتها کلمات یاریم نمی کنند،

حس خوبی ندارم که این جور دردا رو به کسی یادآوری کنم و یا کسی بهم یادآوری کنه،

ولی تو فقط کسی نیستی، تو همه کس منی...

تا ظهر طول کشید ولی باهات ازش حرف زدم،

از حسی که داشتم،

بهت نگفتم کاش ایران بودیم و می تونستیم بریم بهشت زهرا یا حداقل خودت می تونستی بری!

نگفتم چون می دونستم دلت می گیره...

ولی می دونم دلت اونجاست، باهاش حرف می زنی، به یادشی و همیشه چشم براه که ازش خبری بشه... تو خوابت... تو رویاهات...

دوست دارم،

باهات می مونم،

عزیزترینم...

 

۱۳۸٧/٤/۸  توسط فرشته  |  پيام هاي ديگران ()

 

شکرانه...

بازم روزای تلخیه،

هرچند هم تو و هم من تمام تلاشمونو میکنیم تا برای بهتر گذروندن لحظه های تلخ به همدیگه کمک کنیم ...

تو به شدت با خودت درگیری بین دنیائی که هر طرفش یه چیزی ذهنتو به سمت خودش می کشونه...

بچه ها، آیندشون، حالشون، تربیتشون، اطرافیانشون... خودت، طاقتت، توانت، دلت، تعهداتت، تعصباتت، مسئولیتهات و گاهی دلسوزیها و مصلحت اندیشیهات... محمدمهدی و من، زندگیمون، عشقمون، قرارامون، آرزوهامون...

نمیتونی هم رو یه جا جمع کنی، گاهی توی ذهنت انقدر بین این پاره ها فاصله وجود داره که می تونم صدای پاره پاره شدن دلتو بشنوم.

دلت انقدر بزرگه که همه رو با هم توش جا دادی ولی دنیا انقدر مهربون نیست که دلتو با همه پاره هاش توی خودش جا بده،

تو میخوای انقدر به خودت فشار بیاری تا همه تیکه ها رو به هم بچسبونی و با صافی و یکرنگی دلت اونا رو همرنگ کنی.

کاش دواره های شیشه ای دلت زیر بار این همه فشار طاقت بیاره

کاش دنیا باهات مهربون تر از این باشه

کاش این تکیه ها بتونن رنگ دل تو رو به خودشون بگیرن

کاش این راه دشوار در وسعت بی انتهای وجودت هموار بشه

کاش ...

 

شانزدهم تولدت بود

با هم رفتیم بیرون

می دونستم داری سعی می کنی که خوشحال باشی

برات یه کیک خریدیم و رفتیم "سلام"

کیمیا و شکیلا هم بودن...

هر کدوم توی یه کارت برات یه چیزایی نوشتن

خوندیشون

خندیدی

بوسیدیشون

شمعها رو فوت کردی

عکس گرفتی

ازت فیلم گرفتم

اولین حرفی که زدی این بود...

دلم میخواست بقیه بچه هام اینجا بودن...

بعد هم مکث کردی

انگار همه حرفت همین بود

خودمو گذاشتم جای تو

تو برام بسی

هر چند حضور بچه ها خوشحالم می کنه

ولی خیلی وقته اونا رو سپردم به دست سرنوشت

چیزی که خیلیها  منو بهش تشویق کردند و شاید اگه اون روز اینکارو نمیکردم الان دیگه خودمم نبودم که گاهی بهشون فکرکنم، که گاهی براشون کاری بکنم، که گاهی بهشون حسی بدم...

بنظر می رسید تو هم اینکارو کردی

انگار تو هم اول خودتو انتخاب کردی

تا بتونی باشی ...

ولی یه چیزی به اسم تکلیف باری رو روی دوش تو بعنوان پدر گذاشته که روی دوش من نبود...

به همین خاطر راه توسخت تره، انتخاب تو دشوارتره...

درسته که این تکلیف همیشه بوده ولی شاید تو هم روزی که به خودت فکر کردی خواستی باشی تا بتونی این تکلیف رو به سرانجام برسونی...

شاید اگه اون روز تو هم خودتو نمی دیدی دیگه نبودی که به وظایفت به هر شکلی عمل کنی...

...

می دیدم علیرغم اینکه همیشه به من می گی از لحظه هائی که کنار هم باید لذت ببریم

خودت نمیتونی از این فرصتی که پیش اومده لذت ببری

یه لحظه پشیمون شدم که کاش این مراسم مسخره رو راه ننداخته بودیم تا تو رو یاد بچه ها بندازیم

ولی باز به خودم می گفتم تو همه تلاشتو بکن

با نیت خیر

حتما اثر خوبش به زندگیمون روح میده...

حتما از این جمع کوچیک و بی ریا انرژی مثبتی رها میشه که به دل محسن بشینه

می دونستم یاد هر سال افتادی که با اونا گذروندی

ولی سعی کردم به شادی که خواستم توی دلم برای خوشحال کردن تو بوجود بیارم فکر کنم

و نهایتا خوشحال بودم

دلم میخواست با همه وجودم خدارو شکر کنم

دلم میخواست به جای اینکه به تو هدیه ای بدم ، هدیه ای در خور این روز و به شکرانه تولد تو به دیگران بدم تا شاید خشنودی خدا رو بهمراه داشته باشه...

هدیه ای از وجود خودم تا ارزش هدیه شدن به خاطر تو رو داشته باشه...

امروز رفتم سازمان انتقال خون تا دین خودمو ادا کنم...

دوست دارم

این روز رو

وجود تو رو

و از خدا توی این روز قشنگ دوام عشقمونو گدائی می کنم...

تولدت مبارک

عزیزترینم...

 

 

 

 

۱۳۸٧/۳/٢٠  توسط فرشته  |  پيام هاي ديگران ()

 

خدا به همرات...

امروز صبح با عمو قرار گذاشتی و حاضر شدی که بری قم،

از روزای قبل آرومتر به نظر می رسیدی هرچند میشد حدس زد که درونت هنوز پر از غوغاست،

وقتی داشتیم صبحانه می خوردیم گفتی چندین سال قبل تقریبا توی همین روزا از قم برگشتم تهران تا توی یه فیلم کوتاه که از زندگی پدرجون ساخته می شد نقش پدرجونو ایفا کنم و توی تیرماه هم عروسی کردیم، شاید توی تیرماه هم خلاص بشیم...

بهت نگفتم منم توی تیرماه گرفتار شدم و باز توی تیرماه رها...

خداحافظی کردی قران گرفتم روی سرت تا حمایتت کنه هرچند تو هیچ وقت از قرآن جدا نبوده و نیستی شاید اینکار بیشتر دل خودمو آروم می کرد...

مثل همه خداحافظی هامون بهت گفتم دوست دارم، خدا به همرات...

وقتی رفتی حس غریبی داشتم ولی آروم بودم،

از ذهنم دور نمی شدی تا رفتم سراغ عکسها... نگاه کردم، دوره کردم...

دلم میخواست می تونستم باهات حرف بزنم، ولی نمیشد چون عمو همرات بود و از طرفی هم نمیخواستم اگه نگرانیه توی صدام وجود داره به تو منتقلش کنم...

برات اس ام اس زدم:

محسنم

با خودت یاد خدا و شفقت همراه ببر، تا محکم و عادلانه رفتار کنی، بزار نخوت و تکبر از آن کسانی باشد که خدا کفایتشان نمی کند...

دلم میخواست بیشتر برات بنویسم

بگم عزیزترینم اگه میگم یاد خدا چون می دونم انقدر با این واژه آشنائی که می تونه برات محکم ترین سپرها در مقابل کسانی باشه که از یاد او غافل مانده اند و به زور بازو و زر دنیای خود می نازند...

اگه میگم شفقت چون می دونم وجودت با این مفهوم عجینه... پس هر کسی از چیزی باید کمک بگیره که خمیره وجودش از آن است... اگه شفقت و مهربانی رو از خودت بگیری به آسونی از مرز عدالت خارج خواهی شد و وقتی از خودت بیگانه باشی نمیتونی از حاصلی که براش تلاش می کنی حض واقعی ببری...

دلم میخواست بگم جز یاد خدا دعای خیر همه کسانی که دوست دارن پشت و پناهت خواهد بود و من خوشحالم که بگم خودمو در ردیف اولین کسانی می دونم که با همه وجود برات آرزوی موفقیت می کنم.

و خیلی چیزای دیگه که شاید آرومت کنه و بتونی آسونتر عبور کنی... مثل دعای مامانم سبک و مطمئن روی پر جبرئیل بری و برگردی بدون اینکه کسی بتونه با حرفهاش و یا هر چیز دیگری آزارت بده...

توی همین حال و هواها بودم که زنگ زدی... گفتی الان توی حرم حضرت معصومه هستیم چون ساعت یک و نیم رسیدم حاج آقا رفته بودن منزل و ما ترجیح دادیم منتظر بمونیم تا برگردن سرکار و اونجا ببینیمشون.

گفتی اس ام است بموقع بود، احتیاج داشتم بهش...

گفتم محسنم تو با نیت خیر داری می ری چون توی این لحظه ایمان داری کاری که داری براش تلاش می کنی به نفع بچه هاس، نمی ری که کسی رو آزار بدی نمی ری که کسی رو تحقیر کنی ...

گفتی آره درسته . گفتم پس مطمئن باش و به قلبت و آنچه که فکر می کنی خدا بهت میگه اعتماد کن... این ماجرا به هر سمتی که بره من با آغوش باز ازت استقبال می کنم حتی اگه شفقت تو به مصلحتت غلبه کنه.

گفتی خوشحالم که این حرفها رو می شنوم...

بهت گفتم دوست دارم

عزیزم... خدا به همرات...

 

 

 

 

۱۳۸٧/۳/۱۳  توسط فرشته  |  پيام هاي ديگران ()

 

دیروز صبرت تموم شد...

 

بعد از اینکه چند هفته منتظر موندی تا با واسطه و دورادور شاید در آرامش صدات به گوش کسانی برسه که حالا به خودشون حق می دن درمورد زندگی تو و بچه ها تصمیم گیری کنن دیروز دیگه انگار صبرت تموم شد...

وقتی عمو زنگ زد و متوجه شدی که گفتن باید تا بعد از تعطیلات صبر کنی تا دوباره در مورد موضوع بچه ها بشینید و صحبت کنید تمام وجودت منقلب شد و بغضت ترکید...

من و محمد مهدی هم کنارت بودیم توی ماشین... حرفهائی که زدی انقدر دردآور بود که اگه اونجا یه دوربین بود و من حالتهای تو رو ضبط می کردم بهترین شاهد بود تا روزی بچه هات می دیدند چقدر برات ارزش داشتند که تو بخاطرشون به این حال افتادی...

هیمنطور که اشک تمام صورتتو پوشونده بود با عمو صحبت می کردی و ازش می خواستی که یه نفر پیدا بشه و کاری بکنه... راست می گفتی من می دیدم که داشت از درون می پاشیدی، می دیدم که دستت به هیچ کاری نمی رفت، می دیدم که دیگه موضوعات کاری تو رو به هیجان می آورد، می دیدمت که چطور هر از گاه از گوشه چشم عقربه های ساعتو نگاه می کنی و باز قرآن و حافظ که از دستت رهاشون نمی کردی...

کاری از دستم برنمیومد فقط باهات گریه می کردم و توی دلم از خدا می خواستم آرومت کنه...

قرار بود ناهار بریم خونه سیما ولی انقدر حالت بد بود که زنگ زدی و کنسلش کردی...

منکه فقط شاهد ماجرام بغض گلومو گرفته بود و دلم میخواست فریاد بزنم... به سختی ناهاری که سفارش دادی از گلومون پائین رفت و کم کم صحبت کردی تا حالت کمی بهتر شد.

به عمو گفتی هر طور هست برای امروز قرار بزاره تا بیای ایران و خودت بری صحبت کنی شاید اینطوری نتیجه بهتری حاصل بشه، بهرحال از گوشه گیری و منتظر موندن حس بهتری بهت میداد...

قرار شد عمو زنگ بزنه و خبر بده که قرار گذاشته یا نه؟

لحظه ها به کندی می گذشت ولی تو داشتی کم کم آماده می شدی و حتی بلیطتتو برای ساعت یک صبح گرفتی...

بالاخره تلفن زنگ و زد و بعد از کمی صحبت گفتی می رم.

بهم گفتی من می رم شما هم میائید؟

گفتم هر طور تو بخوای! اگه فکر می کنی وجود ما اونجا برات کمکه میائیم وگرنه می مونیم.

گفتی حتما هست دوست دارم بیائید. ولی کمی تردید داشتی شاید چون محمد مهدی کمی مریض بود و یا فکر می کردی که درگیریهایی که ایران خواهی داشت خیلی فرصتی بوجود نمیاره که به ما برسی... ولی من فقط به این فکر می کردم که حضور ما در کنارت شاید کمی آرومت کنه...

سریع وسایلو جمع کردیم و بعد از یکساعت توی فرودگاه بودیم با بلیطهائی که هنوز وضعیتش معلوم نبود...

به خدا گفتم اگه تو صلاح بدونی ما می ریم ولی محسنو یادت نره...

بعد از یکساعت توی هواپیما به سمت تهران در حرکت بودیم...

۱۳۸٧/۳/۱۳  توسط فرشته  |  پيام هاي ديگران ()

 

یوسف گم گشده باز آید به کنعان غم مخور...

دیروز روز بدی بود برای تو، یه روز سخت بقول خودت مثل پوست انداختن... و روز دردآوری برای من

تو زجر می کشیدی، عصبانیت همه وجودتو گرفته بود می دیدمت که چطور هدف بیرحمی و تنفر کسانی قرار گرفتی که همیشه می تونستی و توانائی زجر دادنشون داشتی و اینکارو نکردی... حالا اونا با همه قدرتشون زندگی تو رو هدف گرفتن ولی غافل از اینند که قدرت نمائی توی دنیائی که بنای وجودش بر قدرنمائی استوار نیست بی حاصله! در مقابل چی قدرتمنائی می کنن در مقابل کسی که تنهاست!؟ اونها نمی بینن یه آدم تنها می تونه پشتش به تنهاتری گرم باشه که منتهای قدرته!

می دیدم چطور برای بچه ها پرپر می زنی شاید بین همه کسانی که ظاهرا می دونن تو چی میگی فقط من باور دارم همه حرفهاتو... چون هیچکس به اندازه من به خلوت تو نزدیک نیست...

نزدیک صبح که با صدای اذان بیدار شدی منم بیدار بودم، فهمیدم که خوابت نمی بره راستش منم خیلی خوابم نمیومد ولی دیدم بهتره تنها باشی تا بنویسی، تا دلتو خالی کنی، تا یه جائی ثبت کنی لحظه هاتو... چشامو بستم و برات دعا کردم مثل همیشه توی سکوت...

دیروز شاید یکی از سخت ترین روزائی بود که گذشت تا وقتی اومدی بارها و بارها نتونستم جلوی ریختن اشکامو بگیرم حتی وقتی داشتم با بچه ها صحبت می کردم انگار آستانه صبر آدما اینجور وقتها پائینتره... تا وقتی اومدی راستش جرات نمی کردم حتی بهت زنگ بزنم حتی یه بار که خودت زنگ زدی تا صداتو شنیدم بعضم ترکید ولی تو فکر کردی صدام بد میاد و دوباره به تلفن خونه زنگ زدی منم توی این فاصله سعی کردم به خودم مسلط باشم ... همه بهت توصیه کرده بودن که آروم باشی ، تحمل کنی، باز هم تحمل کنی...

نمیدونم حرف یه پدر برای اینکه می خواد بچه هاش رو خودش بزرگ کنه اونم نه بزرگ کردن جسمشون بلکه کسی که جز توانائی بزرگ کردن جسم بچه هاش خیلی چیزای دیگه داره که می تونه به بچه هاش بده چرا اینقدر غیرقابل فهمه؟

چرا کسی نمی فهمه بچه ها بجز دیدن جسم مادر و پدر احتیاج دارن با احساسی که بین مادر و پدر حکفرماست بزرگ بشن!

چرا کسی درک نمیکنه تو فقط می خوای به بچه هات محبت بدی، عشق بدی، احساس بدی...

چون میدونی موضوع بچه هات برای رشد کردن فقط مرغ و گوشت نیست... هر جمعه مهمونی رفتن نیست...  دیدن زرق و برقهای دنیوی و بی پشتوانه نیست...

مشکل بچه ها حس نکردن محبت واقعیه. محبتی که بر پایه کینه و نفرت استوار نباشه، محبتی که از بغض معاویه نباشه... محبتی که بخاطر... نباشه.

تو میخوای بهشون بگی دوسشون داری ولی می دونی اگه هر جمعه ببریشون سرزیمن عجایب و کلی پول خرجشون کنی ولی سرمیز غذا با مادرشون نقش بازی کنی و زخم زبونها رو تحمل کنی اونا فضای ناامنی و بی اعتمادی رو حس می کنن... و دیگه این دوست داشتنه هم خیلی پررنگ نیست، انقدر که زندگیشونو بسازه، انقدر که محکمشون کنه، انقدر که بتونن آینده رو با پدری توی ذهنشون بسازن که عاشقشون بوده... نمیتونن باور کنن...  و چون تو اینو از توی چشمای کوچیکشون می خونی بیشتر دلت می لرزه، از روزی که انقدر این فضا ادامه پیدا کنه تا دیگه هیچ وقت پدرشونو باور نکنن...

امروز داری تلاش می کنی تا موانعی که تا حالا پیش پات گذاشته بودن و برداری... این روزا مدام قرآن و حافظ دستته... این روزا مدام اشک توی چشاته، این روزا خیلی دلت پره... ولی تموم میشه... ما خدا رو داریم...

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

۱۳۸٧/۳/٧  توسط فرشته  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

 

حافظ گاهی جواب های پرت و پلا زیاد میده تو هم فکر میکنی اینم یکی از همون جوابهاست
دوستت دارم
۱۳۸٧/٧/۱
باور دارم که دوسم داری...
تلاش کنیم تا عشق موندنی بشه...
سالگرد شهادت پدرجون...
شکرانه...
خدا به همرات...
دیروز صبرت تموم شد...
یوسف گم گشده باز آید به کنعان غم مخور...

 

اردیبهشت ۸٩
بهمن ۸۸
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥

 

فرشته

 

 

 

RSS 2.0