|
بازم روزای تلخیه،
هرچند هم تو و هم من تمام تلاشمونو میکنیم تا برای بهتر گذروندن لحظه های تلخ به همدیگه کمک کنیم ...
تو به شدت با خودت درگیری بین دنیائی که هر طرفش یه چیزی ذهنتو به سمت خودش می کشونه...
بچه ها، آیندشون، حالشون، تربیتشون، اطرافیانشون... خودت، طاقتت، توانت، دلت، تعهداتت، تعصباتت، مسئولیتهات و گاهی دلسوزیها و مصلحت اندیشیهات... محمدمهدی و من، زندگیمون، عشقمون، قرارامون، آرزوهامون...
نمیتونی هم رو یه جا جمع کنی، گاهی توی ذهنت انقدر بین این پاره ها فاصله وجود داره که می تونم صدای پاره پاره شدن دلتو بشنوم.
دلت انقدر بزرگه که همه رو با هم توش جا دادی ولی دنیا انقدر مهربون نیست که دلتو با همه پاره هاش توی خودش جا بده،
تو میخوای انقدر به خودت فشار بیاری تا همه تیکه ها رو به هم بچسبونی و با صافی و یکرنگی دلت اونا رو همرنگ کنی.
کاش دواره های شیشه ای دلت زیر بار این همه فشار طاقت بیاره
کاش دنیا باهات مهربون تر از این باشه
کاش این تکیه ها بتونن رنگ دل تو رو به خودشون بگیرن
کاش این راه دشوار در وسعت بی انتهای وجودت هموار بشه
کاش ...
شانزدهم تولدت بود
با هم رفتیم بیرون
می دونستم داری سعی می کنی که خوشحال باشی
برات یه کیک خریدیم و رفتیم "سلام"
کیمیا و شکیلا هم بودن...
هر کدوم توی یه کارت برات یه چیزایی نوشتن
خوندیشون
خندیدی
بوسیدیشون
شمعها رو فوت کردی
عکس گرفتی
ازت فیلم گرفتم
اولین حرفی که زدی این بود...
دلم میخواست بقیه بچه هام اینجا بودن...
بعد هم مکث کردی
انگار همه حرفت همین بود
خودمو گذاشتم جای تو
تو برام بسی
هر چند حضور بچه ها خوشحالم می کنه
ولی خیلی وقته اونا رو سپردم به دست سرنوشت
چیزی که خیلیها منو بهش تشویق کردند و شاید اگه اون روز اینکارو نمیکردم الان دیگه خودمم نبودم که گاهی بهشون فکرکنم، که گاهی براشون کاری بکنم، که گاهی بهشون حسی بدم...
بنظر می رسید تو هم اینکارو کردی
انگار تو هم اول خودتو انتخاب کردی
تا بتونی باشی ...
ولی یه چیزی به اسم تکلیف باری رو روی دوش تو بعنوان پدر گذاشته که روی دوش من نبود...
به همین خاطر راه توسخت تره، انتخاب تو دشوارتره...
درسته که این تکلیف همیشه بوده ولی شاید تو هم روزی که به خودت فکر کردی خواستی باشی تا بتونی این تکلیف رو به سرانجام برسونی...
شاید اگه اون روز تو هم خودتو نمی دیدی دیگه نبودی که به وظایفت به هر شکلی عمل کنی...
...
می دیدم علیرغم اینکه همیشه به من می گی از لحظه هائی که کنار هم باید لذت ببریم
خودت نمیتونی از این فرصتی که پیش اومده لذت ببری
یه لحظه پشیمون شدم که کاش این مراسم مسخره رو راه ننداخته بودیم تا تو رو یاد بچه ها بندازیم
ولی باز به خودم می گفتم تو همه تلاشتو بکن
با نیت خیر
حتما اثر خوبش به زندگیمون روح میده...
حتما از این جمع کوچیک و بی ریا انرژی مثبتی رها میشه که به دل محسن بشینه
می دونستم یاد هر سال افتادی که با اونا گذروندی
ولی سعی کردم به شادی که خواستم توی دلم برای خوشحال کردن تو بوجود بیارم فکر کنم
و نهایتا خوشحال بودم
دلم میخواست با همه وجودم خدارو شکر کنم
دلم میخواست به جای اینکه به تو هدیه ای بدم ، هدیه ای در خور این روز و به شکرانه تولد تو به دیگران بدم تا شاید خشنودی خدا رو بهمراه داشته باشه...
هدیه ای از وجود خودم تا ارزش هدیه شدن به خاطر تو رو داشته باشه...
امروز رفتم سازمان انتقال خون تا دین خودمو ادا کنم...
دوست دارم
این روز رو
وجود تو رو
و از خدا توی این روز قشنگ دوام عشقمونو گدائی می کنم...
تولدت مبارک
عزیزترینم...
|